مشقِ مُدارا

آواز قو

سال اولی‌ست که با بچه‌های گرافیک و کامپیوتر کلاس دارم. هفته گذشته دعوت کردند فعالیت‌های‌شان_ژوژمان_ را ببینم. بچه‌های گرافیک عکاسی‌شان خوب بود، چیزهایی آموخته بودند، اما پیش زمینه ذهنی من از این بچه‌ها در کلاس ادبیات، کاملا خاکستری‌ست. درس‌های پایه و عمومی‌ را اصلا نخوانده‌اند، به بهانه آنلاین شدن کلاس‌ها در دوران کرونا؛ به خیال خودشان آمده‌اند هنرستان که از عربی و فارسی و ریاضی خلاص شوند. باورکردنی نیست که از هیچ داستانِ ادبی و شعری به وجد نمی‌آیند، موسیقی نمی‌دانند، کتاب نخوانده‌اند، بی‌انگیزه‌اند، فقط با تهدید معلمان تخصصی پیش می‌روند. آزمون نوبت اول را که پشت سر بگذارند و بتوانم در حد خوب پاس کردن درس فارسی برسانم‌شان، تمام همتم را خرج فرصت باقیمانده می‌کنم که برای آن عکس‌های هنرمندانه روایتی بنویسند و با ادبیات آشتی کنند.

کلاس‌های ادبیات نمازخانۀ کوچک منند اما این کلاس سنگر کوچکی‌ست برای خواندن از وطن، برای فرهنگ و ادب زخمی‌اش، برای دوباره ساختن.

ای خطۀ ایران با صدای ایرج بسطامی

ای خطّۀ ایران مِهین ای وطن من! «با صدای خوش‌طنین و دلنشین کوهسار کلباسی»

*آواز قو (به انگلیسی: Swan song) عبارتی استعاری برای آخرین ژست، تلاش یا اجرای درست قبل از مرگ یا بازنشستگی است. این عبارت به یک باور باستانی اشاره دارد که قوها درست قبل از مرگشان آواز زیبایی می‌خوانند، زیرا بیشتر عمرشان ساکت بوده‌اند.

ناله‌های بلند

"ما از نسلی هستیم که می‌خواهد میان دو نسل که روی صندلی‌هایشان نشسته‌اند به زور خودش را جا کند؛ نصف ماتحتش گوشه این صندلی و نصف دیگرش گوشه آن صندلی. پیرها از صدقه سر جنگ با کوله‌باری از افتخارات غزل خداحافظی می‌خوانند و جوان‌ها برای خنده و سرگرمی انقلاب راه می‌اندازند و ما چهل‌ساله‌ها جان می‌کَنیم تا ماشین را بچرخانیم و تحقیر پیرها و ریشخند جوان‌ها را به جان بخریم. جامعه مصرفی، ای زکی! آیا تو، جوان، تو می‌دانی اولین پرتقالی که در سال ۱۹۴۶ بعد از پنج سال شلغم‌خوری به دستمان رسید برای ما چه ارزشی داشت؟" ص ۱۴۶

وعد‌گاه شیر بلفور، کتابی‌ست درباره وقایع فراموش‌شده تاریخی از ژیل پرو نویسنده فرانسوی که در بطن آن به خدمت‌ها و خیانت‌های بی‌شمار می‌پردازد. زمینه حوادث روایت‌ها جنگ جهانی دوم، نهضت مقاومت، سرنوشت بازنشستگان گشتاپو و استقلال الجزایر است. شخصیت‌هایی متناقض _قهرمان و خائن _ همگی در سایه‌ی سياه جنگ و صلح و سیاست قرار گرفته‌اند که گاه دستشان رو می‌شود، بی‌هیچ شرمساری و اغلب عاقبت به خیر شده‌اند و به کنج عافیت نشسته‌اند. مبارزانی که آموخته‌اند چگونه شخصیت‌های مختلف را در خود آشتی بدهند، اگرچه منجر به روان‌پریشی شود‌. موضوع اولین داستان‌ها پراکنده به نظر می‌آید اما مسیرشان به داستان‌های "ناله‌های بلند" و "گمگشته" منتهی می‌شود. دوربین نویسنده از ذهن تک‌تک شخصیت‌ها _در هر داستان به ظاهر جدا_ روایتی خلق می‌کند که در زمان و مکان مشترکی قرار داشته‌اند و به هم مربوطند که در نهایت همگی به سرانجام می‌رسند.

وعد‌گاه شیر بلفور

چاپ دوم ۱۳۹۳ با ترجمه استاد ابوالحسن نجفی که مثل همیشه پیراسته و خواندنی‌ست.

و قلب این کتیبه مخدوش

آنجا که قلب پناه است؛ اندوه پناهنده می‌شود و آنجا که قلب پناهنده می‌شود، اندوه پناه است.

گفت خانه‌ ها در غیاب ساکنان‌‌شان خواهند مرد و سپس به قلبش اشاره کرد.

محمود درویش

📸 پیام پنهان‌ شده در آخرین خوشه انگور پاییزی ۱۴۰۴

عشق قابیل است

امروز سر کلاس دوازدهمی‌ها از مولانا گفتم و نی‌نامه را شروع کردیم. به خاطر ضریب بالای درس ادبیات و نکته‌های ناتمام زبانی و ادبی همه از لذت ادبیات واقعی محروم شده‌ایم. مجبورم به هر شیوه‌‌ای ساعت درسی را جذاب نشان بدهم. در کنار روایت عشق و مولانا و رفاقت نامتعارفش با شمس [بر اساس اطلاعات زرد و خاله‌زنکی مجازی] دو غزل از زنده‌یاد نجمه زارع را به یاد گذشته مرور کردم و ناگهان چشم‌های خوابیده و حس‌های زنگار گرفته بیدار شدند و چقدر به وجد آمدند!! که مگر می‌شود شعر این‌همه درد عشق را بفهمد؟! که به جز مدح و ثنا، حماسه و حدیث عشق به وطنی که کاری برای‌مان نکرده و بیداد ظالمان و دماوندیه و ... شعری که رنج مای زمینی را بشناسد داریم؟

و این‌گونه با تمام فراز و فرود‌های تدریس، با همین تلنگرهای کوتاه، گهگاهی شور عاشقی مثل نسیمی نامحسوس از روح‌ ما نیز می‌گذرد و یادآوری می‌کند که هنوز می‌شود از عشق سخن گفت و به شعر اعتماد کرد، و هنوز می‌توان از خدای ادبیات یاری خواست.

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی‌گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست‌ترش داشته، به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه‌ای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هق‌هقِ تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که نه...! نفرین نمی کنم... نکند
به او -که عاشق او بوده‌ام- زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

نجمه زارع

عنوان هم بیتی از ایشان است:

عشق قابیل است قابیلی که سرگردان هنوز

کشته خود را نمی‌داند کجا پنهان کند.

از مِهر سخن‌ گفتن

می‌خواستم تا درس و مدرسه شروع نشده، دوره مهارت تصمیم‌گیری رو در متمم بخونم و کامل کنم، اما نیمی از راه رو رفتم و نشد. به ناچار با تصمیماتی مواجه شدم که ماحصل تجربۀ هزار راه رفته بود، نه راهنمایی درس‌های تازۀ متمم. اینکه چه پیش آید و چقدر حس کنم در اون لحظه تصمیم درستی گرفتم به زمان بستگی داره و عمری که باید به پاش بگذارم. نتیجه این‌که روزهای شلوغی رو برای خودم در مدرسه رقم زدم.

این روزها یک بیت قدیمی از شعرهای خودم در ذهنم تکرار میشه که:

گاهی برای رد شدن از اضطراب­‌ها

باید گذشت از سر برخی جواب­‌ها

قبلا هم زیاد بر سر دوراهی انتخاب ایستادم و حالا که به پشت سر نگاه می‌کنم به نظرم ضرورت زندگی بوده و اصرار بخش ناشناختۀ شخصیتم که در اون مرحله باید ابراز وجود می‌کرده. خلاصه‌ی همهٔ این دویدن‌ها شاید تسلیم و شناور بودن در اکنون باشه.

...و در این دریای بی‌پایان نشستم تا چه پیش آید.

¤ عکسِ یکی از قشنگ‌ترین انتخاب‌های امسال ما 🤍